رضا قليخان هدايت
1674
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چنان كز فسونگر گريزند ديوان * به سد ميل از ايشان گريزد فسونگر هزيمت گرفتند كاغاز كردم * به جاى فسون مدح مير مظفر كجا تيغ او سست ديوار آهن * كجا دست او خشك درياى اخضر درخت بريده بنالد و ليكن * ز نامش ببالد هر آدينه منبر جهان همچو درياست او همچو كشتى * زمانه چو موج و كف او چو لنگر جهان از ستم كرد خالى و ليكن * كفش بر درم هست دايم ستمگر ز شمشير و زوبين او دشمنان را * بدنها مشقّق جگرها مجدر شود خار با مهر او شاخ طوبى * شود زهر با ياد او آب كوثر چو اخگر شود گر شود جفت كينش * دل تيرهء بدسگال بداختر دل اوست انگشت و كين شه آتش * ز انگشت و آتش چه زايد جز اخگر ايا شهريارى كه گردون نيارد * به فرهنگ و تدبير تو تا به محشر چو لشكر كشيدى به حرب معادى * زدى همبر لشكر او معسكر به دست اندرون تيغهاى مهند * به زير اندرون بادهاى مصور همه لالهشان تيغ و پاليز ميدان * همه تركشان بالش و درع بستر ز بس گرد اسبان و خون سواران * هوا گشته اغبر زمين گشته احمر چو بنهفتى آن پهلوى تن به جوشن * بپوشيدى آن پرهنر سر به مغفر به يك حملهء تو چنان شد كه خصمان * همه عرض كردند مغفر به معجر و له ايضا تا بيشتر زند به دلم عشق نيشتر * باشد مرا به مهر بتان ميل بيشتر انديشهء يكى پسر اندر سرم فتاد * هرگز نيامده به سر من چنو پسر زلفينش باژگونه و من باژگونه زو * كردارهاى او ز همه باژگونهتر بنوازدم به ناز و بيندازدم به رنج * در خواندم به بام و برون راندم ز در چون ماه زير ابر رخ او به زير زلف * چون ابر زير ماه دل او به زير بر زلفش بسان مشك سرشته به غاليه * رويش بسان سيم زدوده به معصفر